نمیدانیم
اگر عبور کنیم
وارد شدهایم
یا خارج
نمیدانیم
اگر گام برداریم
دور شدهایم
یا نزدیک
ایستادهایم
حیران
نمیدانیم بخندیم
یا گریه کنیم
(عمران صلاحی)،
پ ن۱: بزرگترین دوراهی زندگی من.
پ ن۲: منم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی است.
میخواستم بنویسم هقهقهایم نم کشیدهاند و اشکدانه نیستند و درونم عبوسانه در مرتع چراهای بیپاسخ به قلهیی میاندیشد که نه خیابانی دارد و نه چهارراهی و نه کودکی و نه فال حافظی و نه دعایی و نه دستی و نه دلی که بلرزد و نه... اما نمینویسم. میخواستم بنویسم از چشم های در گود افتاده مادر و بنویسم از نگرانیها و گریههای گاه و بیگاهش... اما نمینویسم. میخواستم بنویسم از عاشقانی که قصد پروانهشدن دارند تا گرد معشوق بگردند و بچرخند بیرنگ و بیبال البته... اما نمینویسم. میخواستم بنویسم از آقا قلندر و از خدایم که دستان کوچکش به بزرگی... اما نمینویسم. میخواستم بنویسم از خانه خیالیمان در دنیای خیالیمان و زمستان ۸۷ و ... اما نمینویسم که... میخواستم بنویسم اما نمینویسم.
خود را به باد میسپارم و نوازشها و زمزمههایش تا اگر خواست بال پرواز شود به قلهیی که نه خیابانی دارد و نه چهاراهی و نه کودکی و نه....
پ ن : خاطره خود کلانتر جان است.
قدیمتر هزارویک بهانهی ماندن بود و اینک هزاروصد بهانه برای دلکندن و گریختن از این برزخی که یکنفس میدوی و فقط و فقط به هنهن میافتی. زمین هم آنقدر سفت نیست که پا بر آن محکم کنی که اگر خواستی استوار بایستی حفرهیی یا که چاهی تو را نبلعد. یوسف کنعان هم نیستی که کاروانی گذر کند و تو را ناجی باشد مگر اینکه موبایل داشته باشی و «پبامکی» بفرستی که اگر آنتن بدهد که اگر نگویند خواستیم بیاییم اما نشد ترافیک بود مثلا... چه باک! این روزها دلم جهنم است مدام میسوزد و مدام میسوزاند. شدهام جارو برقی و دستمال گردگیری و دستمال توالت احتمالا. شدهام مایع شیشهپاککن گلرنگ و اتوبوس دو طبقهی گازوییلسوز. شدهام دلتنگ . شدهام... فضای بیرون پر از کدری است و برهها گرگ و گرگان بره گشتهاند و من همچون ابلهان بره را بره و گرگ را گرگ میبینم و از خود میپرسم دندان کدام تیزتر است و «خانهی خاله» از کدام طرف است از اینطرف یا آنطرف...
گاه بغضی را که نمیدانم چیست و از کجاست و برای چیست در گلو و همیشه در یک نقطه و در یکجا میماند .نه تمام میشود و نه فرو میافتد. مرا یارای ماندن نیست. اینجا نفس کم میآورم...
تو دور ميشوي و ثانيهها دقيقه ميشوند و دقيقهها ساعت و من عقربه ميشوم و هي ميچرخم و ميچرخم و هي ميدوم و هي نميرسم به تو...
و شنبهشب ديشب در خواب حرف ميزدم. به گمانم يكجايي سپیدهدم وقت خروسخوان كسي گذاشت داغی بر سرانگشتانام...
خانه سرد است و گرم نيست و پنجره همه باز است و شب به نفسنفس افتاده است...
موهایم نیز انگار می ریزد...
دست بر آتش دارم و آتش در دلم است و دلم همواره در پي نوشيدن فنجانی قهوهي تلخ در كنار او. آب در قهوهجوش و قهوهجوش بر اجاق و قهوهجوش و من در انتظار او. برق رفته است و بيرون تاريك است و شمع در اتاق روشن است. و شمع و قهوهجوش و من در انتظار او. پنجره باز است و نسيم ميآيد و شعلهي هر بیست و یک شمع رقص نور دارد و شاپرك ناخوانده مهمان است. و شاپرك و شمع و قهوهجوش و من در انتظار او. گوش به در دارم و چشم به ساعتي كه از تيكتاك افتاده است. و صدايي نيست و زمان مرتجع شده است. و شب حوصلهاش سررفته و خميازه ميكشد و شمعها به انتها رسيده اند و شاپرك نيمهشب با نسيم فرار ميكند. و قهوهجوش ديگر آب ندارد و اجاق خاموش شده است و من اما در انتظار او. نمنمك صبح ميشود. صبح مست و زمين مست و آسمان مست و دل بيقرار من مست... و من باید آماده شوم...
پ ن ۱: چه قدر واسه امروزم نقشه داشتم.
پ ن: دیگر نه واژهها را جدی میگیرم و نه معانی آنها را... به گامهایی مینگرم که برداشته میشود. و به راههایی میاندیشم که هر قدماش واژه نیست معنا ولی هست...
... نيمهي ظهر و خورشيد و گرماي زمين و بلنداي آسمان و استواري كوه و باغ و درختان انگور و كج دهنی زمانه و تشنگي و هذيان و بغض و دلتنگي و آتش درون و آتش درون و آتش درون . . .
و دست و خنکاي آبي که قرار بود مرا تسكين دهد و بربايد تب را از من ...
و آني من رودخانه را هورت ميكشم و رودخانه در من غرق ميشود و من در رودخانه...
آوخ چه داد به ما هدیه آموزگار؟؟؟؟
اگر دستام زبان داشت به من ميگفت از من خوب مراقبت كن. هر وقت كه به من ميكروب ميچسبد زود برو با صابون و آب مرا بشوي و هر وقت ميخواهي غذا و ميوه و مواد غذايي بخوري حتما مرا با آب بشوي. حتي من تميز بودم باز هم مرا بشوي و هر وقت ميخواهي نقاشي بكشي حتما با مداد رنگي رنگ كن. الان دارد دست من مينويسد. دست هم يكي از اعضاي بدن است. دست خيلي كارهاي ديگر ميتواند انجام بدهد. دست ميتواند به آنهايي كه كمك ميخواهند كمك كند.
حسين ابوالحسنی، 9 ساله، كلاس سوم
من بازم رفتم و نیمدم ولی دلیل داشتم تازه بیکارم نبودم الانم معلوم نیست بمونم. خلاصه ما اینیم دیگه همینی که هست.
بگذریم بریم سراغ پست جدید:
واژه از من جمله از شما:
کفش دوزک / آویشن / رودخونه / بارون / سالاد / جنگل / دوراس
/ رقص / خونه / سرخ جیگری / رولت / واژه / اوباما/ سیب / جاده / /اسب
/ انار / شب / قحط الرجال / سلینجر / / سیگار / خزر /ابی/
کوهستان / مصدق / یاسین / شاملو / وکیل در توکیل / شعر
/ حرمت / دنیرو / بادبادک باز/ قهوه/ نون/ بغض / خودم
/ ماهی /سلول / ادکلن/ ماه / عشق / مرداب / اس ام اس /
شور / مادر / اینترنت / دوست / خفگی
- هر چه به ذهنتون رسید بد نیست بنویسید اعم از اینکه مترادف برای هر
واژه یا جلمه ای با واژه یا واژه ها .
- به بهترین اثر به قید قرعه جوایز نفیسی اهدا خواهد شد (ایدون خداوند
نبخشایدم اگر ناصواب سخنی گفته باشم ).
جند وقت پیش داشتم آوازی از استاد شجریان را در یکی از فواصل برنامه ها در تلویزیون گوش می دادم که ناگاه متوجه چیز عحیبی شدم و آن اینکه حس کردم قواصل آوازها منطقی نیست و از آنجاییکه آن آواز را زیاد گوش داده بودم تمامی تحریرها و فواصل و حتی نقس کشیدن های استاد را بخوبی بیاد داشتم . پس از اندکی متوجه شدم که قواصل آوازها را در تلویزیون آقایان ادیت مجدد کرده اند و این از پرش صدای های آن بخوبی مشخص بود . و بعد تازه یادم افتاد که ماجرا چیست . آقایان برای اینکه ترانه و یا آوازی را به اندازه میانبرنامه هایشان کنند ادیت مجدد کرده اند و حتی فواصل نفس گیری آواز را هم کم کرده اند غافل از اینکه فواصل در آواز سنتی مثل خود آواز است و سکوت عین صداست . باز هم احساس توهین و تحقیر کردم .
بدتر از آن بار دیگر را موقعی احساس کردم که دیدم به اذان ماندگار و جاودانی موذن زاده اردبیلی هم رحم نکرده اند و به فواصل آن نیز دست زده اند تا اذان کوتاه شود و زودتر به پخش تیزرهایشان بپردازند . و چقدر هم ناشیانه !
مورد دیگر که باید به عرضتان برسانم گاه حتی این توهین به شعور را در خبر رسانی هم بوضوح می بینیم . مواقعی در سال هست که موضوعی در کشور اپیدمی می شود مثل خشکسالی و صرفه جویی در آب ، یا بحران اقتصادی و یا صرفه جویی در برق و گاز و غیره . در اینگونه مواقع است که دفاتر خبری تلویزیون در خارج از کشور بسرعت شروع به تهیه خبر در این زمینه می کنند تا برای مخاطبان همذات پنداری ایجاد کنند که بله در کشوری مثل ایتالیا هم بحران اقتصادی وجود دارد و یا در آلمان هم بحران بیکاری وجود دارد و یا در انگلستان هم بحران آب و گرانی خدمات آبرسانی وجود دارد . این صحبت ها حتی اگر درست هم باشد ارائه شان بشدت ناشیانه است و احمق پنداشتن تماشاگر .
این تردستی ها جدای از این که بی احترامی به شعور تماشاگر است نوعی شیرین کاری رسانه ای نیز هست . که اگر واقعا دقیق شویم و کاری کارشناسانه انجام دهیم آمارشان زیاد می شود . مطمئنم خود شما چند مورد از این شیرین کاری ها را بخاطر دارید . امیدوارم بدون اینکه احساس پوچی فلسفی بهتان دست بدهد چند مورد را بخاطر بیاورید .
جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه .... و
.....نه دندانهای سفید
..........حسین پناهی ....
پانوشت: روحش شاد
امروز مورچه ای را از سر غیض له کردم. و در واپسین لحظات داد زد آه پس زندگی این بود؟ من شرمسار
از این پرسش بی پاسخ برایش مراسم خاکسپاری باشکوهی برگزار کردم.
از این جا شروع می کنم که من یه برادرزاده دارم اسمش الهه است سه سالشه .دیشب باهاش حرف میزدم که فهمیدم شعر سروده اونم از خودش.
شعرش این بود :
نقاشی بکش نقاشی بکش ای لویی
کله ای بکش کله ای بکش پر مویی
و من فوق العاده اول به خودش و بعد به خودم افتخار کردم.
بعد ازش پرسدم که منظور شما از ((لویی)) در مصراع دوم شعرتون چیه؟
گفت: اسم خرگوشمه.
و من دوباره فوق العاده اول به خودش و بعد به خودم افتخار کردم.
بعد ازش پرسیدم که آیا غیر از این بازم گفتی؟
گفت:آره ولی نمیگم وقتی کامل شد می گم
و من برای چندمین بار اول به خودش و بعد به خودم افتخار کردم.
و دست آخر اینکه به راستی
نقاشی بکش نقاشی بکش ای لویی
کله ای بکش کله ای بکش پر مویی