تبليغاتX
پیرامون من

دست بر آتش دارم و آتش در دلم است و دلم همواره در پي نوشيدن فنجانی قهوه‌ي تلخ در كنار او. آب در قهوه‌جوش و قهوه‌جوش بر اجاق و  قهوه‌جوش و من در انتظار او. برق رفته است و بيرون تاريك است و شمع در اتاق روشن است. و شمع و قهوه‌جوش و من در انتظار او. پنجره باز است و نسيم مي‌آيد و شعله‌ي هر بیست و یک شمع رقص نور دارد و شاپرك ناخوانده مهمان است. و شاپرك و شمع و قهوه‌جوش و من در انتظار او. گوش به در دارم و چشم به ساعتي كه از تيك‌تاك افتاده است. و صدايي نيست و زمان مرتجع شده است. و شب حوصله‌اش سررفته و خميازه مي‌كشد و شمعها به انتها رسيده اند و شاپرك نيمه‌شب با نسيم فرار مي‌كند. و قهوه‌جوش ديگر آب ندارد و اجاق خاموش شده است و من اما در انتظار او. نم‌نمك صبح مي‌شود. صبح مست و زمين مست و آسمان مست و دل بي‌قرار من مست... و من باید آماده شوم...

 

 

پ ن :در ۱۷ شهریور ۸۸ نوشته شده که تا بل تکرار آن  شاید اندکی تسکین دهد درد این کهنه زخم چرکین را.

+ نوشته شده در 8 Sep 2011ساعت 11:35 PM توسط علی |

فصل چاقاله​بادام تمام شده است و عاشق عاشق تر شده است و دیگر سیاست را دوست ندارد و بی‌هنگام در خواب راه می‌رود این‌ روزها و این‌ شب‌ها و این ایام و فصل‌های دیگر حتی و حوض حیاط دل من خالی است و ماهی ندارد و خیابان دل من یک​طرفه است و بن​ست است و پر از شعارهای «مرگ بر» است و طناب است و دار است و جوخه است و نبردهای بی‌حاصل است و زیر درخت انار باغچه‌ی دل من پر از یاد و یادگاری و خاطره و نام چال است و در قبرستان دل من پر از قبرهای گمنام است و آن​طرف​ترک قبر پدر است و بی‌تابی گاه​به​گاه مادر و دست​های دل من دیگر بی​قرار دست​های عاشق نیست و مشت است و مشت من پر از سنگ و کلوخ نیست و مشت من بغض دارد و نفس​اش گره خورده است و بند می​آید هی و هی و هی از این‌همه داروغه و قاضی و عدالت و ترازو و عشق‌های خامه‌ای و پف‌شده‌ی پفکی و بادکرده‌ی بادکنکی و این‌همه نظرکرده...
+ نوشته شده در 6 Sep 2011ساعت 8:29 AM توسط علی |

کاش می‌شد برگشت به آن خیلی خیلی دورها به آن‌جایی که «یکی بود و یکی نبود»ها؛ و همه‌چی قصه بود و این‌همه غصه نبود...
 

سالروز ۲۲خرداد تسلیت

+ نوشته شده در 13 Jun 2011ساعت 0:56 AM توسط علی |

له که شوی زیر پا، کسی هورا نمی‌کشد و هیچ‌کس هیچ مشتی گره نمی‌کند و نمی‌گیرد راه نفسی در گلو و نمی‌لرزد دلی در سینه و نمی‌هراسد دینی له‌شدن تو را و تو آن‌قدر پررویی و سرتق که جوانه خواهی زد دوباره و دوباره و دوباره در فصل‌های نیامده و فصل‌هایی که می‌‌آیند...کاش رها میشدم.
+ نوشته شده در 27 May 2011ساعت 1:5 PM توسط علی |

فضای اتاق پر است از old song. پر از تار علیزاده و سه تار بهداد. با آن صدای اعجاب انگیز سوار بر جارو جادویی آرام آرام تا ته جهنم می روم و بازمی گردم از پس یک خداحافظی. جهنمی که یک دنیا بهشت است. و این همه آرامش را فقط در جهنم تجربه میکنم و این یعنی زنگ خطر. چه باک! امشب دنیا ازآن من است. شوریده دل و شوریده سر و مست از طعم خوش ریحان. با یک مشت سکوت به آن که متهم کرد مرا به... و بغل بغل گل مریم به آن که سکوت اش بی رنگ بود و صدایش دیگر آوایی نداشت. اعتراف می کنم امشب نه هشدارهای رهبری به دخالت های آمریکا در خاور میانه اهمیت دارد و نه تهدیدهای کیهان به موسوی. نه انقلاب تونس و مصر و نه آمدن کارلوس کرش به ایران. و نه خداحافظی خاموش از صحنه. نه نگرانی های هیلاری کلینتون درمورد خاور میانه و نه حل مسئله ی تورم یارانه ها و طرح حذف کنکور.  نه دموکراسی و سکولاریسم. و نه ادعای سران نظام از صادر شدن انقلاب به دیگر کشور های منطقه بعداز سی سال و ادامه ی داستان های امیر انتظام و اعدام های در ملاعام و دستگیری های پیاپی در آستانه بیست و پنج ام بهمن ماه. و نه اذن پدر شرط ازدواج موقت و پیوستن علی کریمی  به شالکه ۰۴ . و نه آلبوم جدید داریوش... من سرشار از بوی عطر ریحان برگمان را مرور می کنم و به تنهایی های بدون شاملو آیدا می اندیشم بعداز دیدن مستند شاملو هم چنان.

+ نوشته شده در 14 Feb 2011ساعت 7:50 PM توسط علی |

کتابی مطالعه می کنم به نام ۱۹۸۴ نوشته جورج اورول نویسنده رمان مزرعه حیوانات. با وجود اغراق آمیز بودن داستان اما شبیه سازی وقایع به طرز باور نکردنی به نظر آشنا و ملموس است. رمان سیاسی - اجتماعی جالبی است.

کتاب اجتماعی را ترسیم می کند که در آن دنیا به سه پاره تقسیم شده است.  پس از انقلابی که صورت گرفته خود نظام حاکم دچار دگردیسی عظیمی شده که آرمان های اولیه انقلاب را به نحوی از دیدگاهای سلیقه ای خود به خورد جامعه می دهد و اصل اساسی و هدف غایی آن نیل به اجتماعی تابع و به دور از اندیشه است. بر این اساس سازمانی به نام پلیس اندیشه شکل گرفته که هر کسی را که بویی از دگر اندیشی از او شنیده می شود دستگیر و سر به نیست می کند که به زبان کتاب به آن تبخیر شدن می گویند. علت اطلاق کلمه بخار شدن به چنین سرنوشتی به دلیل این است که پلیس اندیشه و کلا حزب مرکزی پس از تصمیم به نابودی فرد یا گروهی تمامی سوابق موجود از آنها را نابود یا جعل کرده و چنان می نمایاند که چنین اشخاصی از ابتدا وجود نداشته اند و ....

توصیه می کنم اگر نخوانده اید حتما مطالعه کنید. مطمئنا مردمان کشوری نظیر ایران آنرا به خوبی درک خواهند کرد.

+ نوشته شده در 21 Dec 2010ساعت 6:20 PM توسط علی |

کلا دل خوشی از رانندگان تاکسی ندارم مخصوصا از نوع اصفهانی.

از اونایی که تمام طول سال هرکاری دلشون میخواد می کنند و اول محرم آهنگ زنگ موبایلشون میشه مداحی و توی ماشین صدای رادیوپخش ماشینشون میشه روضه امام حسین هم خوشم نمیاد.

.

.

از قضا دیروز سوار تاکسی شدم که راننده اش هم اصفهانی بود و هم ظاهرا همه مشخصه های گروه دوم رو داشت. صدای روضه ای که از ضبط ماشین پخش میشد بلند بود.

.

.

اول که سوار شدم نگاه بدی به آقای راننده کردم و داشتم به این فکر می کردم که بعضیا آبروی عزادارای امام حسین رو میبرن. وقتی شیشه ها رو بالا کشید و راه افتاد،صدای روضه بیشتر و واضح تر شد. . .

.

.

و من تمام مسیر نیم ساعته را اشک می ریختم...تابحال در هیچ مراسمی انقد تحت تاثیر قرار نگرفته بودم.

وقتی رسیدیم و خوستم کرایه روحساب کنم ، دیدم چشمای راننده هم خیس بود.

 

پ ن :لازم شد در مورد گروه دومی ها تجدید نظر کنم.

 

+ نوشته شده در 21 Dec 2010ساعت 6:15 PM توسط علی |

توی این سگ‌دو زدن‌های شنبه تا جمعه و جمعه تا شنبه وقتی به هم‌دلش برسی نیاز نیست داد بزنی که کاسه‌ی چه‌کنم چه‌کنم‌ات شده کاسه‌ی گدایی و شده‌ای دوره‌گرد و جیغ بزنی که توان نگاه‌کردن به چشم‌های الهه را نداری و طفره می‌روی دیدنشان را هی و هی و هی... 
به هم‌دلش که برسی گام‌هایت استوار می‌شود و کاسه‌ی چه‌کنم چه‌کنم‌ات می‌شود یک سبد شوق و می‌شود بال‌ پرواز برای الهه روز اول مهرماه ۱۳۸۹...

پ ن : نوشته شده به مناسبت روز اول تحصیل الهه هفت ساله.

+ نوشته شده در 30 Nov 2010ساعت 6:37 PM توسط علی |

دوست دارم من این بدقواره‌های کج‌وکوله‌ را و این شلختگی برگ‌ها و این‌همه عریانی را. من این عکس را دوست دارم.

+ نوشته شده در 11 Nov 2010ساعت 12:44 PM توسط علی |

باشد دیگر غر نمی‌زنم و مکنت آسمان را درز می‌گیرم و از سرما نمی‌گویم. و از برفی که بارید و او نیامد نمی‌گویم. و از لحظه‌های بدون او گفتن را نیز درز می‌گیرم و به خدای‌اش می‌سپارم که دیگر مرا با او پیمانی نیست. و دیگر انتظار در چشمان من پلک نمی‌زند. و از دل‌های شما که پوسید و کپک زد از خواندن‌ مداوم تلخی‌ها در وب‌لاگ سخنی نخواهم گفت... دیگر هیچ نمی‌گویم و خاموش می‌شوم.و هرچه را که هست فقط برای دل خود میگذارم و قسمت نمیکنم با کسی و زمانی بازخواهم گشت که چرخ‌دستی شادی‌هایمان افزون باشد...

شما نیز در این بی‌کران اگر شاد بودید و شادی دیدید ـ به هر دلیلی ـ مرا بی‌نصیب نگذارید و بنویسید برای من از شادی‌ها و شیرینی‌ها و از آن چیزی‌هایی که هست و من نمی‌بینم.

قول که خاموش باشم و دیگر هیچ نگویم و هیچ ننویسم و همه را برای دل خود بگذارم...

 

 

+ نوشته شده در 11 Aug 2010ساعت 10:30 AM توسط علی |

 

 

مواد لازم: قرص استامینوفن کدئین دو عدد، یک لیوان آب، یک باکس سیگار، چای به مقدار ِطلب.

روش کار: ابتدا دو عدد قرص کدئین را با هم و به یاری یک لیوان کامل آب بلعیده و سپس ده دقیقه صبر می‌کنیم. در ادامه، یک لیوان چای داغ را با مقدار زیادی قند می‌نوشیم و یک لیوان دیگر نیز آماده می‌کنیم برای نوبت بعد. بلافاصله، لیوان دوم چای را سرمی‌کشیم. این مورد را مدام تکرار می‌کنیم تا «چای ما را بگیرد!!».

 

سیگاری روشن می‌کنیم، این آهنگ آقای ابی (به تو نامه می نویسم ...)  را که احتمالا برای شما هم پُر از خاطره است، می‌گذاریم برای خودش بخواند. گرم می‌شویم و هی احساس می‌کنیم پشه‌ای مهربان ما را می‌گزد.و هی سیگار پشت سیگار پشت سیگار ... خیره به جایی در دوردست.

در این مرحله، یأس به‌کلی از بین رفته و جای خود را به ویرانی مطلق می‌دهد. و ما اینک انسان‌هایی هستیم صبور، سنگین، سرگردان ...

 هر کام که فرو می‌رود، می‌رود که می‌رود که می‌رود...

کاش برمی‌گشت؛ ای‌داد.

+ نوشته شده در 10 Jul 2010ساعت 3:54 PM توسط علی |

به گمان‌ام این سومین‌بار باشد که تصمیم گرفتم ننویسم و یا اگر قرار بر نوشتن است در وبلاگی دیگر ادامه دهم با نام و نشانی دگر... آن‌چه که مجاب کرد مرا نمیدانم چه بود که بمانم و بنویسم و دیگران را همان‌قدر رعایت کنم که آنان مرا... بنویسم و کنایه نزنم و عریان بگویم آن‌چه را که بر من می‌رود و بر ما نیز... که اگر لازم باشد بر خود نیز رحم نکنم و بیاموزم و بیازمایم جان‌کندن‌های دل را و بیدبید لرزیدن‌های زمستان و له‌له‌زدن‌های تابستان را و رنگ‌باختن پاییز را و چهارنعل تاختن و گاه یورتمه‌رفتن مرغزار بهاران را. و ماله‌ نکشم باورهای از کف رفته و بایدها و نبایدها و شایدها و نشایدها و تردیدها و تهدیدها را. و نهراسم و به داو بگذارم قضاوت‌های محرمان و نامحرمان‌ را ...
+ نوشته شده در 8 Jul 2010ساعت 6:35 PM توسط علی |

 

کامیونی نیمه‌شب در یکی از اماکن نه چندان عمومی، سنگ و آجر و میلگرد و دسته‌بیل و کلنگ خالی می‌کرد.
راننده را پرسیدند: «این مصالح جهت ساختن بنایی تازه است؟»
گفت: «نه، جهت تظاهرات است.»

عمران صلاحی  1382

+ نوشته شده در 12 Jun 2010ساعت 7:35 PM توسط علی |

 
در تايلند در يونان و در خيلي جاهاي ديگر مردم معترض به يك چيزي به خيابان ها مي ريزند و آشوب مي كنند.كسي بيايد يك مقاله ي تطبيقي بنويسد با موضوع "تفاوت دولت ها در مواجهه با آشوب هاي خياباني و اعتراضات".نتيجه گيري مقاله به داوري منصفانه درباره ي رفتار هاي دولت ها و حكام ياري مي رساند.
+ نوشته شده در 12 Jun 2010ساعت 7:17 PM توسط علی |

گاه‌ام بي‌گاه و دل شورستان و عاشقانه‌هايم خارزار در چندوچون و چانه‌زني‌هاي ديروز و امروز. ديروزها جيك‌جيك مستانه بود و  خانه ای و گپ و گفتی  و انگار سبز بود همه چیز دور و برمان بود و ملس نسيمكي تار مويي را مي‌رقصاند بر پشت بام خانه کنار کبوتران . و قلب مي‌طپيد و زمان را مي‌جوريد.

سکوت بوی نا گرفته است... اين دم‌دمه‌ي صبح." نه "توهم"

+ نوشته شده در 8 Jun 2010ساعت 8:35 PM توسط علی |

لب وظایف زیادی به عهده دارد. در آقایان اضافه‌کاری هم می‌کند، یعنی به حمل سبیل هم می‌پردازد. سبیل هم به‌عنوان تشکر گاهی روی لب آقایان را می‌پوشاند و نمی‌گذارد بعضی از معایب آنان آشکار شود.
از بحث اصلی‌مان دور نیفتیم. بحث بر سر لب بود که سبیل آمد و آن‌را سانسور کرد. عضو یادشده واقعا هم سانسورکردنی است. چون گاهی اوقات کارهایی انجام می‌دهد که خلاف اخلاق است. مثلا یک‌دفعه می‌رود روی لبی می‌نشیند که غنچه شده است و صدایی درمی‌آید که دیگر مربوط به دستگاه تکلم نیست. مخصوصا در ایام نوروز. بعضی‌ها که در کار دادوستد لب هستند عقیده دارند این معامله خیلی پر منفعت است، چون اگر جنس را پس بگیرند، دوبرابر می‌شود.
حالا که صحبت از معامله شد، این‌را هم اضافه کنیم که بعضی‌ها اگر لب تر کنند مبالغ زیادی به حسابشان واریز می‌گردد و لب‌ولوچه‌ی کسانی هم که در بازی شرکت ندارند آویزان می‌شود.
ما چند نوع لب داریم: لب قیطانی، لب قلوه‌یی و لب شتری. وقتی حافظ می‌گوید «لب لعلی گزیده‌ام که مپرس» منظورش نوع مرغوب آن بوده است.
بعضی‌ها هم لب‌خوانی می‌کنند، یعنی طرف هنوز حرفی نزده منظورش را می‌فهمند و به دیگران می‌فهمانند.

 

عمران صلاحی

پ ن : چه قدر طنازی هایش را دوست دارم.

+ نوشته شده در 1 Jun 2010ساعت 12:0 PM توسط علی |

دست‌ها عمری‌ شور خواهند بود از پس اشک‌های ریخته و نریخته و پشیمان از این‌که نشدند سیلی بر گونه‌ها‌ی آن‌که نانجیب بود دهانش و زبانش و کلامش و نگاهش نیز... قاقازان است دل و روح زمهریر...

پ ن:شرم بر مردم فریبان.

+ نوشته شده در 19 May 2010ساعت 8:36 PM توسط علی |

 

تو موج پر تلاطم و من انتهای دریای بی‌مواج. تو خورشید یک روز پاییزی و من ابر باران‌زا. تو درخشان نور جان‌افزا و من گل آفتاب‌گردان نازا. تو ستاره‌ی شب‌های مهتابی و من مه غلیظ دامنه‌ی کوه‌ها. و تو بهار و تابستان و من خزان و زمستان. تو  نی نی‌ستان و من مرداب نی‌زار. تو ساز پر آواز و من تار جدا ز ساز. تو مرکب و قلم. من تابلوی رنگ‌خورده. تو برگ سفید دفترچه من خطوط ناهنجار خط خورده. تو و من. ما، اما هیچ. تو در اسارت خویشتن من اسیر تو... تو خواندی.

گر بگویم زان‌چه بودم، نیستم. گر بخواهم باشم آن‌چه کنونم گر به سر منزل دوست که تویی تو لحظه‌یی به تعمق بایستم و بجویم دگرباره چه خواهد شد زان‌چه بودم و کنون نیستم. گر ببویم صدهاهزار گل گر ببینم صدهاهزار رخ گر نشینم کنار صدهاهزار رند گر بباشی و نباشی زین بود و نبودها دل به ره سپارم سر راه‌ات نشینم. گر بیایم روزی فلک را ز او پرسم که ای پیر جهان‌دار به یک‌باره چه کردی دلی را که هراس‌اش دلی را که گریزش ز دل‌‌های دگر بود... او خواند.

 تو خواندی او خواند. تو ماندی او رفت.

+ نوشته شده در 24 Apr 2010ساعت 8:22 PM توسط علی |

 

طرح دل را نقش او می‌زنم و نقش را به حافظه می‌سپارم و حافظه را قل می‌دهم تا سپیدی زمستان بعد. و زمستان امشب میهمان من است و روی در روی من نشسته است و سر به زیر دارد و چای می‌نوشد. و  کیفی در کنار دارد. کیف‌اش اما سیاه است و خدا می‌داند چه‌ها که در کیف ندارد. و خدا می داند که سالش چه ها که از من گرفت و در کیفش گذاشت و اما فروردین پشت پنجره است و مدام شیطنت می‌کند و به پنجره ضربه می‌زند. و اشاره به زمستان دارد. و زمستان نیم‌نگاهی به پنجره دارد و شیطنت‌های فروردین را می‌خندد. و خنده‌ی زمستان مرا می‌برد تا بهار و گل‌های بنفشه و سیزده‌بدر. و تا بید مجنون. و بوی نارنج. و باغ سیب و احتمالا کوه سرسبز... و زمستان زودهنگام می رود پس برمی‌خیزد. لابد باید برود. و زمستان می‌رود. و زمستان فراموش می‌کند بابت چای تشکر کند. و من فراموش نمی‌کنم خنده‌ی او تا کجاها که مرا نبرد و چه ها که از من نگرفت ...

 

 

+ نوشته شده در 21 Mar 2010ساعت 11:56 AM توسط علی |

نمی‌خواهم غرغرم را هوار بزنم و کاسه‌ی چه کنم چه کنم حواله‌‌ی دولت و بازار و احکام و احشام بدهم و توقیف اعتماد را وامصیبتا بخوانم و مدام بگویم حیران این روزگارم... چند ساعتی آتش‌بس را مهمان می‌کنم و دل خوش می‌دارم که نفسی تازه کرده‌ام...

عیان را حاجت بیانی نیست و بیان را نیز حاجتی.

تمام.

+ نوشته شده در 21 Mar 2010ساعت 11:54 AM توسط علی |